تبليغاتX
در کنار تو،طعم تلخ قهوه،شیرین است


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

                              


 

بردي از يادم...
دادي بر بادم...
با يادت شادم...
دل به تو دادم...
در دام افتادم...
از غم آزادم...

دل به تو دادم، فتادم به بند
اي گل بر اشك خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان

كه از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز

 خبري نشد از آن

كي آيي به برم

 اي شمع سحرم

در بزمم نفسي

 بنشين تاج سرم
تا که از جان گذرم

پا به سرم نه، جان به تنم ده
چون به سر آمد، عمر بي ثمرم

نشسته بر دل غبار غم

 زان كه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم

اميد اهل وفا تويي

 رفته راه خطا تويي
آفت جان ما تويي

بردي از يادم...
دادي بر بادم...
با يادت شادم...
دل به تو دادم...
در دام افتادم...
از غم آزادم...


" پرویز خطیبی "

و به یاد هنرمندانی که در جمع ما نیستند؛

بانو دلکش و ویگن

نوشته شده توسط سکوت در 88/03/03 و ساعت 1:2

 
 

 

 

!!!

نوشته شده توسط سکوت در 87/12/30 و ساعت 0:45

 
 

 

 

 

 

سکوتم از رضایت نیست،

 

دلم اهل شکایت نیست...

 

 

یک سال گذشت...

 

با همهء خوبیها و بدیهایی که داشت!

 

برای من سالی پربار ولی خالی بود.پر از خالی!

 

پر از موفقیتها،اشکها،لبخندها،جدایی ها و آشنایی

ها،پر از خستگی و نشاط ظاهر

 

مثل هر سال خیلی از دوستها دشمن شدن و

خیلی هاشون هنوز شناخته نشدن!

 

زمزمه هایی که همه جا هست..." شماهایی که

خونه تکونی می کنین! خونهء دلتونم یه تکونی

بدین!..." این حرفها هم قدیمی شده!

 

نمیدونم چرا همه میخوان دلشونو بیرون بریزن و از

نو یه سری خاطرات و کینه تو دل بیچاره تلنبار کنن!

؟مگه دلت چقدر تحمل داره!؟با این کارای بیهوده،با

این پر از خالی شدنها...به هیچ جا نمیرسیم!

آهای آدمایی که هرسالِ سال میگین باید بدیها رو

از دل بیرون ریخت!یه تکونیم یه مغزتون بدین!

آره! مغزه آدم که گنجهء گوشهء کمد نیس که

هرچی دستت اومد بریزی توش و به خیالِ اینکه

حالا حالاها جا داره،دستی به سر و روش نکشی!

افکار کهنه رو بریز دور هر روزِ خدا یه زندگی

جدید...یه فکر جدید و یه راه جدید داره! تو چطور

میتونی یک سال!!!! به یه روش و یه طرز فکر جلو

بری!؟ وای به حال اونی که تازه طرز فکر غلطم

داشته باشه!

 

با اینکه برام سخت بود ولی دیدم اگر بخوام

همینطوری ادامه بدم به هیچ جایی نمیرسم!

تا کی با یه مشت خاطره های کهنه زندگی کنم؟تا

کی کنار خاطره های خوشی که گذشت بشینم و

بخندم، و تا کی با خاطره های غمزده گریه کنم؟

 

زندگی مثل یه جوی آبیِ که تو نه میدونی از کجا

شروع شده و نه میدونی به کجا ختم میشه.و عمر

ما مثل آب روانیست که روان میگذرد...و عکس تو ِ

که توی این آب منعکس میشه پس زشت و زیبای

زندگیِ تو،خود تویی!

بیا تو این سال جدید سخاوتمندانه برای همه دعا

کنیم؛

 

واسه همه اونایی که عزیزی از کنارشون رفته و

سال نو رو کنار جای خالی اون تحویل میکنن

 

واسه همه اونایی که بی گناه محکوم به مرگ

شدن و اونایی که متهم به فریادن و محکوم به

سکوت!

 

واسه همه بیمارا و همه خونه هایی که محتاج به

دعا هستن

 

اما من از ته دل برای همه آرزوی یه معجزه میکنم!

اگه از معجزه نا امیدی،امیدوارم یه جایی که از زمین

و زمان بریدی،پروردگارت دستتو بگیره

 

سال نو مبارک!

نوشته شده توسط سکوت در 87/12/29 و ساعت 23:49

 
 

 

 



Have a capple of coffee with your partner ,on a side-walk caffe...How beautiful it is!?

 

 

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

افراد حاضر در اين وب

منبع کدهای وبلاگ

New Coding JavaScript


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ: